سلام...

نامه ام راسرگشاده نوشتم تا به مبارکه ی اشک هایی که از دیدگان بارانی به آن نثارمی شود یخ

نامهربانی های بین ما شکسته شود و سنگ دلت نرم شود نپنداری که دل شکستن هنر است بر

شکسته دلی که بر جای گذاشته ای کمی منصف ومهربان باشی.

نمی دانم با این دل تنگم برایت چه بنویسم،میخواستم برایت واژه ای بیافرینم که درفرهنگ های لغت

ذکرنشده باشد اما سنگینی بارغم وبارتنهایی که برپشتم نهاده ای این فرصت راازمن ربوده است با

این همه تنها آرزومیکنم کلمه ای بسازم که همان کلمه تمام معناو مفهوم همه ی نامه ها وکتاب های

جهان را درخود پنهان کرده باشد،آرزو دارم در آن کلمه از شعارها،قول های بدون عمل،خنده های تمسخر

آمیز و بالاخره حرف ها،گفته ها،سوالها وجواب هایت که هرروز سردتر وسردترمیشد همه چیز راگفته

باشم.نمیدانم شاید تو مرا مقصر همه ی جدایی و بی وفایی این عشق دروغینت میدانی اما کمی

منصف باش وبه یادآور تونیز به اندازه ی من مقصری، به یاد آور تومرا ازخود راندی جهان روشن وزیبارا

به چشمان ترم تیره وتار کردی توبودی با این که مطمئن بودی انتخابت من نیستم و قرار هم نبود من

باشم با احساس جوانیم...

من سال ها درخود به دنبال نیمه ی گم شده ی خویش میکشتم تابلکه آنرا بیابم اما کدام نیمه ی

گم شده؟همانی را که باید دروجود جنس مخالفم پیدامیکردم؟دروجود کسانی که عشق رابه بازی گرفته

وهوس راهم بازی عشق خودکرده اند؟دروجود کسانی که نمیتوانند عشق رابرای خود معنی کنند

ومفهوم حقیقی آن را بدانند؟با این همه من نیمه ی گم شده ی خویش را در تویافته بودم نیمه ی گم

شده ی من تو بودی واکنون چون نیستی دنیا برایم سردو تاریک است،نیستی تا ببینی چگونه رایحه ی

عطرت درعمق وجودم جاریست نیستی تا ببینی...

وقتی عاشقت شدم چشمهایم رابر روی همه بستم به جز تو،فقط تو را میدیدم تو وآن چهره ی معصومت

تو وآن چشمهای دریای ات فقط صدای تو را میشنیدم که موسیقی عشق را در گوش وجانم مینواخت.

در بیداری و خیال فقط با تو سخن می گفتم از آینده ای می گفتم که با تو در کنار هم عشق را آذینش

می بندیم. به خاطر تو ترک عزیزانم کردم وهزاران کیلومتر از دیار خویش فاصله گرفتم،میخواستم آینده ای

بیابم که بتوانم به تو برسم وزندگی را با تو آغاز کنم،درون سینه ام با خود قسم خوردم یاتئ یا هیچکس!

شاید این راهم خود تو خوب بدانی.

گاهی وقت ها حرف هایی زدی گفته های گفتی که خواستم فراموشت کنم چون نمی خواستم به خاطر

من روی خانواده ات بایستی.نمیخواستم به خاطر من از کسی که به زور به دلت گره زده بودند بگذری.

اما چه کنم نمیشد نمی توانستم.هیچکس چشمان دریایی و قلب آسمانی تو را نداشت در نگاه هیچ

کسی آن مهرو صداقتی که در چشمان تو موج میزد ندیده بودم،تو بهترین بودی ای مهربان!!!

روز و شب با خود حرف میزدم،حرفهای دلم با افکارم با هم ناسازگار بودند،با خودم میگفتم تو عاشق چه

کسی شده ای؟عاشق کسی که حتی ۱٪هم مشخص نیست مال تو باشد؟اما چه کنم انگار دلم

باتو پیوند خورده بود.

آه دلم به درد می آید وقتی به خاطرات با تو بودنم فکرمی کنم،از اوایل میترسیدم چنین روزی در انتظارم

باشد اما عشقت آنقدر مست وخمارم کرد که دیگر ترس برایم معنا نداشت فقط به تو می اندیشیدم.

باور کن دیگر اشکها محال ادامه ی این نوشته را به من نمی دهند.

این نوشته از آن جهت نیست که بخواهم ازتصمیمت تجدیدنظر کنی و بازگردی و دوباره باهم باشیم نه...

چون هیچ وقت در به پاشنه ی قدیم باز نمی گردد،ما چندین بار باهم عهد بستیم وشکستیم وبستن

دباره ی عهد یه خرده احمقانه به نظر میرسد این نوشته از آن جهت است که میخواهم قدر یک دلی و

همسفری امروزت را بدانی مجسمه ی غرور وتکبر نباشی،هر روز به یک رنگ در نیایی رنگ ثابتی داشته

باشی،عشق و وفا را در زندگیت معنا کنی ومفهومش را خوب بدانی دو دل نباشی مثل کبوتر گم شده

که درهربامی فرود بیایی تامثل من به خاطردل شکسته ام هرشب خاطراتت رابا اشکهایت فراموش کنی.

من نیز میخواهم یعنی دیگر چاره ای ندارم،میخواهم از وسوسه ی هر روز وشب با تو بودن بگریزم و به

وسیله ی این نوشته خاطراتی را که هر شب چون آهن گداخته قلب و روحم را میسوزاند و مرا به وادی

فنا نزدیک میکند از صندوق سینه ی سوخته ام بیرون بریزم وتا ابد تنها تنها تنها...

بر روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم         چشمان عاشقم که گریه کرد میکشم

تو رفتی وبدون تو کسی نگفت با خودش         که من بدون تو چقدر درد می کشم

فقط این جمله همیشه یادت بماند:یکی تو یه جایی واقعا عاشقت بوده و هست...

خدا حافظ ...